شرح یک روز مزخرف
چقدر روز بدی بود. باز دوباره اون آدم پرماجرا رو برگردوندم به زندگیم، عجب اشتباهی کردم، امروز کاملا مست بودم و عقل، اراده و اختیار از دست داده بودم، نفهمیدم چه کردم، افتضاح به بار آوردم. چقدر عجیب و خطرناکه این بیماری، واقعا گاهی مرگ رو به زندگی با این بیماری ترجیح میدم، چقدر امروز خفت و خواری کشیدم خدایا، چقدر حد و مرز زیر پا گذاشتم، چقدر خودم رو خرد کردم...
خدایا از این همه درد و رنج جسمی و روحی به آغوش تو پناه میبرم...چقدر دلم میخواد تک و تنها برم توی یه بیابون حسابی فریاد بزنم و زار بزنم..
.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند ۱۴۰۳ ساعت 23:3 توسط کوروش
|